زندگي مامان و بابازندگي مامان و بابا، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 25 روز سن داره
عشق مامان و باباعشق مامان و بابا، تا این لحظه: 20 سال و 3 ماه و 23 روز سن داره

ما هنوزم ني ني نداريم

سوغاتی های گل دخترم

خوب و اما خبر بعدی اینکه امسال عید مکه ای داشتیم، بابا غلامرضا و مامان جون و دایی ممد و مامان بزرگ مامانی 28 ام اسفند رفتند مکه! من و خاله محبوبه هم می تونستیم بریم ولی به خاطر همسرامون نرفتیم... روز 9 ام فروردین برگشتند، بماند که نبودنشون چه سخت بود و چقدر دلم واسشون تنگید...، ولی چیزی که خیلی واسم جالب بود این بود که مامان جون واسه تو هم سوغاتی گرفته بود عزیزم، نمی دونی چقدر ذوق کردم و چقدر سخت بود که جلوی این همه ذوق را بگیرم!!! زودی ازشون عکس گرفتم، که بعدا ببینمشون و واسشون بذوقم! این جوری شما خانومی اولین سوغاتی تون را گرفتیم و چه بسا اولین تکه های سیسمونیت! آخه بابایی نمی ذاره من واست الان چیزی بگیرم... همونطور که قبلا هم گفتم همه...
18 فروردين 1393

تنبلی های مامان مینا

سلام بر گلم!  وای که چه مامان تنبلی داری تو! یعنی کار های خودش را که نمی کنه هیچ! به تو هم یه سر نمی زنه :) مامان کلاساشو نمی ره! کار هاشو نمی کنه! وبلاگت را آپ نمی کنه! نظر ها را تایید نمی کنه! و یه عالمه کاره بد... خوب آخه اینم شد مامان؟؟ مامان باید زرنگ باشه بزار از اول بگم خانومی.. پست آخر تولد بابایی بود! خدا را شکر خوب برگزار شد فقط یه چنتا سوتی دادم که خدا را شکر خرابکاری نشد. شب تولد بابایی که کلی سوپرایزش کردم و بعد با هم رفتیم یه شام عشقولانه ای خوردیم... وبلاگتم بهش دادم گلی، بابایی که اصلا باورش نمی شد، از روزی که وبلاگت را خونده تازه فهمیده مامانی چقدر عاشقته! همون شب گفت اگه می دونستم اینقدر نی نی دوست داری یه ...
13 اسفند 1392

اثر نی نی نیومده تو زندگیمون

سلام، سلام بر گلکم، سلام بر عشقم، نازم کوچولوی مامان، این روزها تا با بابایی دعوامون می شه، سریع بحث تو رو وسط می کشه و منم کلا دعوا یادم می ره و ذوقتو می کنم، قربونت برم که هنوز نیومده رابطه ی مامان بابا را بهتر کردی گلم. این چند روز همه جا حراجه، بابایی هی می گه بریم یه پالتو واست بگیرم، ولی من می گم نه!!! آخه سال دیگه تو تو دلمی گلم و نمی شه که پالتوی الان را پوشید، مگه نه؟؟؟؟؟ بابایی کلی بهم خندید اینو که گفتم، گفت تو دیگه به چه چیزایی فکر می کنی، ولی به خدا راست گفتم،خوب آخه من مطمینم تو زودی میای پیشمون :) خوب دیگه بگم که مامانت شاگرد اول شد!! با این که هیچی نخوند و یه مسافرتم بین امتحاناش رفت و کلیم برف بازی کرد، ولی بازم نمره...
23 بهمن 1392